تبليغاتX
بشنو صدای روح سرکش من

بشنو صدای روح سرکش من

خاطرات-مناجات-شعر-واقعیات-امال وآرزوها-شکر و شکایات-

اومدم رو نت یکمی سرچ انجام دادم و بعد از اینکه حسابی از کار خسته شدم گفتم یه سر برم وبلاگم را سرچ کنم. یکی از خاطرات ۲-۳سال پیشم اومد رو صفحه . یک خاطره ای که تقریبا فراموشش کرده بودم و بعد با یادآوریش ته دلم ریش شد و جالب برام این بود که دیشب یه خوابی دیدم که مربوط به همون موقع می شد و الان در حیرتم از  تصادف و تلاقی خوابم و خاطره مرور شده.... خداجون نمی دونم چی بگم اون موقع کلی سوال بی جواب برام موند و یک مدت درگیری و در آخر هم بی خبری .... الان فقط می تونم بازم مثل همیشه دعا کنم برای همه ی بندگانت برای همه و برای اون. آرزوی سلامتی و خوشبختی و موفقیت.  خداجون شکرت شکرر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

معبود من

اومدم ایستادم دم پنجره ی دوست داشتنی اطاقم و مثل همیشه شروع کردم به حرف زدن با تو شکر گفتم دعا کردم طلب بخشش کردم قول دادم روبه آسمان تو سرم را بالا کردم و هرچی تو دلم بود را ریختم بیرون  که چقدر خوبه که تو هستی اینقدر صمیمی و نزدیک ... می شنوی می بینی صبوری و در کمال خدایی خودت سبک سنگین می کنی خیر و صلاح می کنی دفع بلا می کنی و....

اومدم گفتم خدایا دلم می خواد یه خونه ای قسمتم کنی که یه پنجره ای از این قشنگتر رو به آسمانت داشته باشه که بیام کنارش بایستم و باهات حرف بزنم و تو شنیدی و تو اجابت کردی و تو مثل همیشه خوشحالم کردی و حضور مستدام و همیشگی ات تو زندگیم را بهم نشان دادی.

خداجون ممنونم ازت یه دنیا ازت ممنونم. خدایا بهمون وسعت رزق بده به زندگیمون برکت و رحمت بده. خدایا تو روزی رسانی روزی با برکتی  که تو تا این ساعت بهم عطا کردی را قدر دونستم و شکر گفتم و مطمئنم که تو رزق و روزی من را کم نمی کنی که به زندگی که در زیر چتر توکل و حمایت تو پا می گیره برکت عطا می کنی و من باز هم مثل همیشه بهترین ها را از تو می خوام فقط و فقط از تو  یا حق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

میگه: ببین کجا دلت سوخته و کی دلت را شکسته که من قسمت تو شدم و.... میگه تو شانست خوبه قسمتت خوبه و... میگه من نمی دونم من همیشه همینی که میبینی هستم همین هم می مونم اگه  به نظرت خوبم همین خوب می مونم و بهتر می شم اما بد نمی شم... میگه: کسی که بد شد دیگه خوب نمی شه. میگه: امید و انگزه کار و زندگیم تویی و تا زندگیم دیگه تویی و ... و من می شنوم و از ته دل از این ادعاها خوشحالم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

امروز خوشحال و سر حال و سلامت ام خداراشکر که حالمون خوشه و امیدوارم برای همه ی بندگان خدا خوشی و سلامتی باشه خدایا شکرت خداجون جای هیچ شکی نیست که من خوشبخت ترین دختر دنیام که جای هیچ شکی برای حتی کوچکترین فکر منفی وجود ندارد خدایا شکرت  خدایا ازت می خوام  بهم دید خوب و فکر خوب و منش و رفتار خوب بدی تا دنیا را زیباتر از آنچه هست ببینم و ازتک تک لحظات فرصت بودن تو این دنیا لذت کامل ببرم خدایا خوشبختم و این خوشبختی را تو خواستی و تو می خوای خداجون خوشبختیمون را مستدام کن یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

دلم خیلی خیلی تنگ شده بود واسه نوشتن و خالی کردن تمام افکار و ذهنیاتم  توی این اتاق صورتی  که فقط و فقط مخصوص خودمه و هیچ کسی جز من و خدا ازش خبر نداره (البته به جز  شماها ).  روزها تند و تند از پی هم مییان  و می رن خوشی داره ناخوشی داره بالا و پایین داره می گذره اما  به لطف خدا کلا خوب می گذره . این روزها دلم یک خونه ی خوشکل چیده شده با اساس و مبلمان شیک و عالی می خواد یک سقف بالاسر که بریم و زندگی مشترکمون را شروع کنیم که وارد زندگی بشیم و خیلی از چیزهایی که الان سبب هول و استرس (و خوب البته به خودمون حق می دم که این جوری باشه به هرحال هول برانگیزه چون کار ساده ای نسیت) شدن بگذره و تموم شه که البت با توکل به خدا خوب و آبرومند بگذره به خوشی و شادی بگذره و مشکل و گیر و گرفتاری نباشه. اونوقت مطمئنا خیلی راحت تر می شیم برا خودمون زندگی می کنیم و با هم . خدائیش این مدت خیلی از دست غرغرهای مامانم اذیت شدم می تونم به جرات  بگم  50-60% از وقتهایی که قرار بود همسرم را ببینم دعواو مرافه داشتیم  که اونقدر اعصابم خورد می شد که وقتی اون بنده خدا می اومد دلم می گرفت و دیگه حوصله نداشتم البته خیلی خوددار ام و هیچ وقت سعی نکردم به رو بیارم و یا از مامان پیش اون گله  کنم هنوز هم این وضعیت ادامه داره و من علت این غرولندها را نفهمیدم که نفهمیدم  خلاصه کاری کردن با ما که تصمیم گرفتیم هر چه زودتر بریم سر خونه زندگیمون و راحت واسه خودمون زندگی کنیم. خیلی حرفها شنیدم خیلی حرفها زدن و هنوز هم می زنن. مادر من خیلی آدم بد زبونییه یعنی برا من از همه بدتره من کلا بدترین و بدجنس ترین و بی عاطفه ترین + یکسری حرفهای شرم آور دیگه هستم که خوب بگذار باشم دیگه نقطه حساسیت شخصیتم هم دچار مشکل شده. ولی هر جور حساب می کنم می بینم خیلی به من بد کرده خیلی یعنی خداییش کم نگذاشته من فقط کافیه 2 ساعت از خونه بیرون باشم تا قربون صدقه های مامان شروع بشه اما تا وقتی دم دستم همین آش و همین کاسه. اما خوشحالم و خداروشکر میکنم خوشحالم که فقط کافیه یک کم دیگه تحمل کنم تا از این فرطه خلاص شم. خدایا توکلم به توئه خودت مثل همیشه کمکمون کن تنهامون نگذار خودت اسباب ازدواجمون را جور کن به خوبیو خوشی و آبرومندی خدای مهربونم خودت محافظ فکرم حرفم و عملم باش که توش لغزشی نباشه  خودت ببخش و هیچ وقت رهامون نکن
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

دوباره با تو

داریم با هم صحبت می کنیم از گشت و گزار امروزم توی بازار می گم و اینکه .....را قیمت کردم یک مدلش که فلانه 55 یک مدل دیگه اش که بهمانه  90 تا 100  و.... می گه تو کدوم یکی را دوست داشتی؟ می گم من اون گرونتر را  چون ال و چون بل و. ... میگه خوب عزیر من هر چیزی باید به طرف بیاد سر طلا و کون مفرق که نمی شه و ..... و من چشمام گرد می شه وتو گوشهام یه صدای زنگی می شنوم و بغض بزرگی راه گلوم را می بنده و می خواد خفه ام کنه و ....

وضو می گیرم ومی شینم سر سجاده. نمازم را می خوانم و با تو حرف می زنم با تو که حرف می زنم بغض حبس شده ی تو گلوم می ترکه و اشکهام گوله گوله سرازیر می شن فقط اشک و فقط اشک ...دیگه بهت غرنمی زنم رفاقتمون سر جاشه مثل قبل هنوزم دغدغه ی نماز خوندن و قرآن خوندن و شکر کردن و ذکر گفتنت را دارم هنوزم با توکل به تو هر کاری را انجام می دم و هنوزم با نام و یاد تو دلشادم و سعی می کنم قدر کوچکترین و بزرگترین نعمتت را بدونم هنوزم خودم را در بست تسلیم تو می دونم و می دونم که امر امر توئه می دونم و هر بار از قرآنت می خوانم و به یاد می یارم که تو گفتی هر که را تو  بخواهی هدایت می کنی و هر کسی را بخوای گمراه و هر کس را که بخواهی روزی فراوان می بخشی و یا تنگ روزی. می گم خداجون می دونم که دوست داری برا هر چیزی بیام گریه کنم تضرع و زاری کنم بهت التماس کنم  ونازت را بکشم و در خونه ی تو گدایی کنم می دونم که دوست داری ضعف من بنده را پیش بزرگی خدایی خودت ببینی باشه خداجون باشه عزیزم باشه معبود یکتا و بی مانند من پیشت گریه می کنم دعا می کنم سجده ی شکر می کنم التماس می کنم توکل می کنم چون تو این جور دوست داری چون تو همین را می خوای خداجون من حقیر و کوچکم من کی ادعای منیت داشتم و بزرگی در خودم دیدم که تو هر بار به طریقی کوچیکی و حقارت و ضعف من بنده را به چشمم می یاری؟    خدایا ممنونم ازت که کسی هست که بتونم بهش تکیه کنم که حرف دلم را بگم و عاشقش باشم و امروز و فردام را باهاش رنگین ببینم خداجون ممنون که تنهایی من به سر شد خداجون ممنونم ازت که اون خیلیییی خوبه خیلی که اون چقدر با ایمان و اهل دله که اونم شاکر توئه که خداییت را هر لحظه فریاد می زنه حتی از وجود من من پر از خطا خدای من می دونم که دوستش داری می دونم که برات عزیزه  چون تو تو روح و جسمش هستی چون توکلش از من بیشتره چون تو رو با عشق صدا می زنه می دونم به خاطر اونم که شده همه چیز خوب خوب پیش می ره همه ی یک عمر زندگی که در پیش رومونه. شکرت خدا شکرت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

فرصت های زندگیم

خداجون می خوام امشب ازت به خاطر همه ی فرصت های زندگیم تشکر کنم فرصت زندگی دوباره در نهایت سلامتی و تندرستی

 فرصت تجربه ی مرگ و باور کردن زندگی بعد از مرگ که باعث شد ایمانم به تو به تویی که خدایی هزار هزار برابر بشه و هرازگاهی این تجربه را برای خودم و دیگران تکرار کنم که یادم نرود مرگ هست در انتظاره و زندگی پس از مرگ نیز پاربرجا و همیشگی است و سعی کنم همیشه خوب باشم خوبی کنم و خوب بمونم

خدایا ازت متشکرم به خاطر فرصت درس خوندن  که کمک کردی یا بهتره بگم تو خواستی که به مدارج عالی برسم

خدایا ممنونم که بهم فرصت ازدواج را دادی که یه همسر خوب و مهربان را در کنار خودم داشته باشم که همه جوره دوستم داره و قدرم را می دونه و مایه ی آرامشمه که در کنار اون هیچ مشکلی معنی نداره چون اون هم بنده ی عزیزیه که همیشه شاکره و به تو توکل داره و همین دلم را قرص تر می کنه.

 خداجون تو به من فرصت دادی که خودم را بهتر بشناسم که احساسات منفی درونیم را بشناسم که بدونم اگه موقعیت و شرایط جور باشه منم می تونم بد باشم منم می تونم حسادت کنم منم بدبین و بدجنس می شم منم می تونم بدگو باشم منم می تونم به جای یه دنیا محبت تو  دلم بذر نفاق و بددلی بکارم.

خداجون تو به من فرصت دادی که من منه واقعیم را بشناسم و همین باعث شه که خیلی هم به خودم مغرور نباشم خیلی خودم را در اوج نبینم و خام تعریف و تحسین دیگران نباشم.

 خدایا تو به من فرصت دادی که بفهمم برترین هایی که به ذهن کوچیک و ناقص من به عنوان یه بشر خاکی می یاد برترین و بهترین واقعی نیست تو بهم ثابت کردی که خیلی از بهترین ها دیدنی نیستن باید با تمام وجود حسشون کرد تا شناخته بشن  باید از درون متجلی بشه و ظواهر همیشه بهترین نیست.

 خداجون تو به من فرصت دادی که یاد بگیرم هرچه تو بخوای همونه امر امر توست حکم حکم توست تو برترینی و قادر به تمام امور و بی اذن تو حتی یک برگ هم از درخت نمی افتد تو بهم یاد دادی که هر کاری را خودم نخوام انجام بدم و بدونم که قادر به انجام هر آنچه که می خوام نیستم و اگر هرگونه تلاشی برای اهداف و ایده آل های زندگیم انجام بدم اما فقط اراده تو بر انجام اون کار نباشه شک نکنم که اون کار انجام شدنی نیست که خدایا مثل اون آیه است که می گه (( هرکس را بخواهیم روزی فراوان می دهیم و هر کس را بخواهیم تنگ روزی)) و یا (( هرکس را بخواهیم به راه خود هدایت می کنیم و..)).

خداجون آرامش روح و فکر و جسمم را از تو می خوام و می خوام مثل همیشه هدایتم کنی و هیچ وقت من را به حال خود وامگذاری و تمام امورات زندگیم را به دست تو می سپارم چون تو خدایی و مقتدرتر از تو سراغ ندارم زندگی- موفقیت-کار-سلامتی- آینده و ... خدا جون منو ببخش به خاطر گناهانم گناهان کوچیک و بزرگی که از سر غفلت مرتکب می شم خداجون کمکم کن جوری زندگی کنم که هم تو و هم خلق تو ازم راضی و خشنود باشین و دعای خیر بدرقه ی راهم باشه خداجون شکر و هزاران بار شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

عشقی که این روزها بین من و همسرم وجود دارد  داغ داغ.  لحظاتی که کنار هم هستیم آرامش داریم و خوشحالیم و لحظات دوریمون دلتنگ و امیدوار برای دیدار دوباره که مسلما خیلی زیاد طول نمی کشه و اینها همه خوشبختی را برامون معنا کرده. تجربه ی سه ماه ی من از ازدواج به لطف خدا یک تجربه ی خوب بوده دیگه  فکرم درگیر این خواستگار و اون خواستگار نیست و اینکه اگه از خواستگاری خوشم اومد منتظر خبر خانواده داماد نباشم و یا اینکه باید خودمون خبر بدیم و دلایل مختلفی برا جواب های  مثبت و منفی جور کنیم که تمام این جریانات از همون تلفن اولیه ای که برا اشنایی صورت می گیره پر از استرس و نگرانیه تا وقتی که ختم به خیر بشه و یا قسمت پریشان تر قضیه وقتیه که یکی دو هفته بگذره دیگه خبری از خواستگار جدید نشه و اون وقته که هی هول تو دلت بیفته که چرا کسی زنگ نمی زنه چرا خبری نیست ؟ نکنه موندم؟ نکنه کسی منو نخواد و.... که به راحتی می تونه آدم را از پا در بیاره و خواب وخوراک و آرامش فکری را ازت سلب کنه. به لطف خدا تمام این دل نگرانی ها رفع شده و مرد زندگی من یک جورایی بهترینه. بهترین گزینه ای که می تونستم اتخاب کنم زمان مجردی فکر می کردم که همسر من باید بهترین باشه و بهترین یعنی این که هم خوش تیپ و قیافه باشه هم تحصیلکرده و هم پول دار و البت اخلاق و منش و ایمان و خانواده و .. هم که حرف اول را می زد اما الان دارم خوشبختی را احساس می کنم درکنار مردی که نه خیلی خوش تیپ و قیافه است نه خیلی پول داره و نه تحصیلات خیلی عالی داره اما حاضره هر کاری برام بکنه چون دوستم داره چون پایبند به خانواده است و اونقدر فهمیده است که کاری نکنه که همسرش ازش ناراحت شه . من در کنار اون خوشحال و خوشبختم نمی گم تمام خوشی های عالم رو سر من ریخته شده الان هم دغدغه هایی هست فکر خرج عروسی فکر یک خونه برای زندگی فکر آینده و و و ... اما الان وجود یک همراه و یک رفیق تو راه زندگی تمام این مسایل را بی ارزش می کنه و مطمئنم که تمام این چیزها با توکل و پشتکار درست می شه درسته که مهم هستن اما اصل و اساس نیست و کلا زندگی و خوشی های لحظه لحظه زندگی را نباید با فکر کردن به این فرعیات  تباه کرد. خدایا شکرت شکرت شکرت خدای مهربونم اونجایی که براساس عقل کوچیک و ناقص خودم  ازت دعاهایی بزرگ بزرگ می کنم و طلب استجابت دارم و تو از باب رحمتت دعام را مستجاب می کنی اما بر اصل حکمتت جور دیگه و به نوعی دیگه، اونجاست که عشقم به تو بیشتر می شه  این که بهم نشون می دی همیشه اونی که تو ذهن من می یاد بهترین نیست بهترینی که من براساس یکسری معیار که خیلی هاشون هم حر فهای خاله زنکی و سطحی بوده را  تعیین کرده ام، بهترین واقعی نیست و خوشحالم از این که تو بهترینی که خودت در نظر داشتی را بهم دادی بهترین تو... بهترین خدایی ...

خدایا میخوام همیشه ی همیشه مثل همیشه هوامو داشته باشی و من را نه ما را به حال خودمون رها نکنی. یا هو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

همسر من

هیچ وقت از انتخابی که کردم پشیمان نمی شم اینو مطمئنم نه اینکه بخوام سطحی نگاه کنم و نه اینکه اینقدر بچه باشم  که یادم نباشه همه اولش خوب شروع کردن اما خیلی ها  بعد از چندین سال زندگی عشقولانه به مشکل بر خوردن و یا هم دیگه را تحمل می کنن و یا اینکه تصمیم می گیرن از هم جدا بشن

با توکل به خدا شروع کردیم هم من هم اون این بزرگترین تضمین واسه زندگیمونه اینکه خدا در راس زندگیمونه و اعتقاداتی که هم من به اون پایبندم و هم اون

محبت بینمون هر روز بیشتر می شه چون هم دیگه را داریم بیشتر می شناسیم و من به شخصه خوبی هاش را دارم کشف می کنم و تمام اینها یک امتیاز مثبت در موفق بودن زندگیم محسوب می شه.

من در کنارش آرامش دارم آدم با محبتیه دوستم داره و مهربانه. آروم و مودب اجتماعی و  صبوره. از موفقیتم خوشحال می شه  و برام بزرگترین مشوق و پشتیبانه.  یکه تاز و خود رای نیست بهترین دوستمه و اهل شور ومشورت. قابل اعتماده چشم پاکه و اهل حلال و حرام . فقط و فقط خودم براش مهم هستم نه زیبایی نه تحصیلات نه پول و نه هر چیز دیگه.  اون مرد زندگیمه کسی که سالها دنبالش بودم نیمه ی گمشده ی من. و من دوستش دارم خیلی خیلی زیاد. خدایا کاری کن که هیچ وقت یادمون نره الانمون را و کمکمون کن و همیشه همراهمون باش خدای مهربانم شک ندارم که زندگیمون قشنگترین زندگی می شه یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

ولنتاین

امسال برای اولین بار ولنتاین واسم معنی شد روز عشق روز عشاق اولین ولنتاینی که من در کنار عشقم داشتم یک عشق واقعی یک عشق پاک و بی گناه یک عشق مهربان و متین. گل ، کادو، نگاه ، لبخند ، بوسه، عشق بازی و ...  خدایا شکرت  شکرت و شکرت ... شکرت که همه چیز بهترینه شکرت که خوشبختم شکرت که تو برام می خوای  شکرت و شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

دلم می خواد قشنگی این روزهای عاشقی را یه جا ثبت کنم و همیشه با خودم مرور کنم که یادم باشه خوشبختی را با تمام وجودم حس کردم که دوست داشتن و عشق دادن و عشق گرفتن را لمس کردم  که به هم قول دادیم که همیشه خوب بمونیم و همدیگر را دوست داشته باشیم که شادترین لحظات، لحظات باهم بودنمونه که می گیم و می خندیم و الکی الکی خوشیم و دنیا به کامه. می خوام این روزها جاودانه بشن می خوام هر روز زندگیمون بهتر از روز قبل باشه می خوام هر روز عاشق تر از روز قبل بشیم می خواهم واسه این زندگی سنگ تموم بگذارم و می دونم که اونم همین را می خواد که من را خوشبخت کنه و به تمام  آرزوهام برسونه خدایا این دوتا شدن من و اون باهم، فقط و فقط کار تو بوده تویی که خدایی که از شر همه ی بدی ها به تو پناه بردیم که از تو مدد خواستیم و همه را سپردیم دست تو خدایا می دونم که از این به بعدش هم هوامونو داری خداجون کمک کن که هر چه پیشامد هست خیر و صلاح باشه  که پشیمانی نباشه خداجون حمایتمون کن مثل همیشه
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

خوشبختی

دلم می خواد دنیا تو این روزها و این لحظات متوقف بشه  توی این لحظات عاشقانه ای که ناب ترین لحظه هان که مطمئنم قشنگ ترین حس دنیا را دارم تجربه می کنم که خوشحالم که آرومم که لحظات با هم بودنمان شاد و پر حرارته و لحظات دوری مون پر از دلتنگی و یاد همدیگر. نیمه ی من نیمه ی گم شده ی من کسی که قرار تکیه گاه زندگیم باشه قرار خوشی و ناخوشیم را باهاش باشم وبهم قول خوشبختی داده قول داده که زندگی با اون بهترین زندگی میشه و همه به قشنگی این زندگی غبطه می خورن کسی که داره حس عاشقی را با من تجربه می کنه که حتما من اولین و آخرین عشقش هستم که دوستم داره و دوستش دارم که هوس و فریب و دروغ و دورنگی بینمان نیست که چشماش پر از متانت و مهربانیه خدایا  کاش می شد این روزها خورشید زودتر طلوع کنه و دیرتر غروب کاش می شد زمین یک کمی از حرکت بایستد می خوام به همه عالم وآدم بگم فریاد بزنم از ته دل می خوام به همه پز بدم  که دنیای الان من و اون را هیچ کسی نداره حس و حال این روزهای ما را هیچ کسی تجربه نکرده که این تاپ ترین حسه قشنگ ترین نگاه  شاد ترین ساعت هان که ای دنیااااااااااااااااااا چقدر تو زیبایی  و چقدر من تو این دنیا خوشبختم خدایا عشقمون را افزون کن و زندگیمون را مستدام پر از سلامتی پر از خوشی  و پر از باهم بودن در زیر سایه لطف بی مثال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

انتخاب

امروز روزیه که بعد از یک ماه استرس و دو دلی و نگرانی وتردید می تونم مطمئن بگم که درست انتخاب کردم و از همه نظر برام قابل قبوله جایی که به سوادش شک می کردم و بعد از صحبتهاش فهمیدم  که نه خیلی بیشتر از منم حالیشه  جاییکه به خساست بدبین می شدم و بهم ثابت کرد که نه بابا اینطور نیست. جایی که نگران برخورد و رفتارش بودم و بازم بهم ثابت کرد که تو شرایطی که خودم از کوره در می رم و بقیه هم همین طور اون صبوری می کنه و شخصیتش بالاتر از این حرف هاست. جایی که سادگی و صداقت داره و مردم دوسته و بخیل و حریص و نظر تنگ نیست و خدا هم تا اینجا براش خواسته و ان شاالله منم اگر لایق باشم در کنارش همه ی موهبت ها نصیبم می شه. الان حس می کنم که دوستش دارم و می خوام بیشتر باهاش باشم  می خوام بهش نزدیکتر باشم و قشنگ ترین لحظه ها را در کنار هم داشته باشیم. می خوام براش همسر خوبی باشم همیشه بینمان احترام باشه و صداقت . چیزی که هم من به اون پایبندم هم اون و در راس همه ی این امورات خدای بزرگی که هم تو دل  من هست هم تو دل اون که همچین حال می کنم وقتی می بینم تکه کلام ها و شوخی ها و ... مون هم تو یه سبک و سیاقه و میزان  تفاهممون رو به فریاده  که دقیقا همون کارها و رفتارهایی  را انجام می ده  که من دوست دارم و این چیزی جز نظر خدا نمی تونه باشه. خدایا خوشحالم که خودم را سپردم دست خودت که هرجا هر کی و هر چی که درست نبود را خودت رد کردی و الان قشنگ ترین لحظه ها را برام رقم می زنی خدایا به من لیاقت یه زندگی خوب را بده که این خوبی ها و قشنگیها همیشگی و جاودانه بشه و بینمون فقط عشق باشه و عشق باشه و عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

خداجون مثل مسافری می مونم که راه درازی را پیاده اومده گاهی تند تند دویده گاهی آروم آروم قدم برداشته اما حالا دیگه خسته شده. خسته است و نشسته منتظر دستی که بیاد دستش را بگیرد و بلندش کنه. خداجون کمکم کن بازم مثل همیشه مثل همیشه که راه را تو مشخص می کنی مثل همیشه که حتی اگه بابت یه مسئله ای  خیلی خوشحال می شدم اما صلاح نبود پا پیش می گذاشتی و نجاتم می دادی خدایا از فکر کردن خسته ام از تصمیم گرفتن از تجزیه تحلیل از دقت و نکته سنجی از زور زدن زیادی از مثبت دیدن از فکر و خیال از ایده آل از بالاتر بودن از پایین تر بودن از انتخاب از سخت گرفتن از تجربه از حرف حدیث و.............. خدایا خودم را سپردم دستت تو نگهدار منی تو در حقم بد نمی کنی تو رو من آزمایش های سخت سخت نمی کنی به خاطر همه ی اون دعاهایی که به درگاهت کردم به خاطر همه ی وقتهایی که دلم شکست و در انتظار آینده بهتر بودم به خاطر دل پاک پدر و مادرم به خاطر دل ساده و بی شیله پیله خودم که این روزها یکم دچار تردید شده یکم می خواد بد بشه یکم می خواد دنیا رو جور دیگه ببینه یکم می خواد  مثل آدم های دیگه بشه .... خدایا می خوام لطف تو رو ببینم می خوام صدای منو بشنوی می خوام بهم ثابت کنی که اونچه که تو میخوای بهترین می شه می خوام از این به بعد بیشتر از همیشه شکر گزارت باشم می خوام غرق  در نعماتت بشم می خوام خوشبخت بشم خوشبخت ترین

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

       عید غدیر خم عید بزرگ ولایت بر تمام مسلمین جهان مبارک یا علی

داشتم به این موضوع فکر می کردم که ذهنیت خوب و یا بدی که دیگران در مورد ما پیدا می کنن و یا دیدی ما متقابلا نسبت به بقیه  داریم خیلی تجت تاثیر حرف و حدیث اطرافیان رار می گیره و در واقع جوسازی که فرضا یکی در مورد یک نفر می کنه خیلی تاثیرگزاره به عینه دیدم که چطور وقتی یه آدم از یه نفری حالا به دلایل شخصی بین خودشون متنفر شده و دل پری داشته با چهار تا کلمه وصفی از رفتار و سکنات فرد مذکور برای دیگران می تونه وجه اون طرف را خراب کنه و کلا دید دیگران را نسبت بهش خراب کنه و یا بر عکس مثل وقتی که یه نفر خیلی به نظر آدم مهربان و با گذشت می یاد و با کمی تعریف و تمجید ازش پیش دیگران چنان چهره ی محبوبی از طرف ساخته می شه و این خوبی ها و یا بدی ها سینه به سینه از شخصی به شخص دیگر منتقل می شه و این جوری می شه که یه دفعه یه آدم چنان مرتبه و جایگاهی بین مردم پیدا می کنه که نگو و یا برعکس یه نفر دیو صفت و منفور مجسم می شه.  در حالیکه در واقعیت اینجور نیست شاید از یه آدم یکی دو مورد خوبی دیده باشی که به نظر تو خیلی با ارزش و انسانی اومده اما همون آدم می تونه بدی های زیادی داشته باشه و سر جمع میزان بدی هاش بیشتر از خوبیش باشه اما این حرف زدن و این جو سازیه خیلی ایفای نقش می کنه وقتهایی هم بوده که یه بنده خدا خیلی مهربان و خوش سر وزبان است اما همه خیال می کنن این از سیاست یا بدجنسیشه و وانموده یا اینکه هر حرفی بزنه یه برداشت دیگه می کنن و کلا همیشه متهم و گگنهکار محسوب می شه و این نیز تابع همون جو سازی و حرف و حدیث هاست.

این سیاست خوب را بد نشان دادن و بد را خوب جلوه دادن و کم را زیاد کردن و برعکس، همیشه به نفع گوینده بوده  اون قدری که می تونه شرایط را به نفع خودش 1000بر 1 کنه و خر خودش را برونه و حرف حساب خودش را قبول اشته باشه و حرف و نظر  دیگران را محکوم کنه و کلا رو حرف خودش باشه و اگه از طرف خوشش می اومده که فبها و گرنه که وای به حال طرف.

این جور ادمها به هیچ وجه مورد پسند نیستن از چنین آدم هایی خوشم نمیاد چون آبروی دیگران براشون هیچ ارزشی نداره و به سادگی یه آب خوردن می تونن یکی را بده کنن به هزار و یک گناه نکرده و کرده و من نمی دونم از خدا نمی ترسن و جالب اینه که خودشون را بنده مومن می دونن اما...

اما چیزی که برام جالبه اینه که با همین رویه زندگی میکنن اونم جوری که دلشون می خواد حرفی را می زنند که خودشون می پسندن  کاری را می کنن که به نفع خودشون هست و کلا زندگی را اون جوری که خودشون دوست دارن پیش می برن به همین جهت خوب خوش می گذره بهشون و در گروه آدم های خوشبخت و راضی قرار می گیرن اما وای به حال آدم بده ای که اینا ساختن که تو هر چمعی می ره چپ چپ بهش نگاه می شه و هر حرفی میزنه بقیه جور دیگه برداشت می کنن و... و کم کم این حرف ها و این نگاه ها خسته و دمقش می کنه که بدبخت هر چدر هم فکر می کنه با خودش عیب کار را نمی فهمه و راهی پیدا نمی کنه و به جایی می رسه که احساس رضایت و خوشبختی نمی کنه.

 حالا یه ادم عاقلی مثلا مثل من این دو دسته دم را خوب شناخته و می دونه که چی چجوریه و حق با کیه و اینکه این قضیه به نفع کیه و خوشبخت ماجرا کدوم یکیه؟ اما من هیچ وقت حاضر نیستم خوشبخت و راضی باشم به قیمت خوار کردن دیگران، به قیمت بد گفتن و غیبت کردن از دیگری، به قیمت ریختن ابروی کسی. خیلی وقتها از چنین حرفهای خاله زنکی  اذیت شدم و خیلی وقتها هم که دلم از کسی پربوده و همچین از طرف بدم می اومده و می تونستم پیش بقیه تحقیرش کنم نکردم و گذاشتمش به حساب خدا و خودم را ازش دور کردم. خلاصه که خدا جون خوشبختی من همون چیزیه که تو برام می خوام رضایت من از زندگی با صلاح و مصلحت تو انجام می گیره و این جور تکینک ها تو منطق ما جایی نداره یا حق.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

نمی دونم چرا...

نمی دونم چرا دیگه از اومدن خواستگار دلم تاپ و توپ نمی کنه و ذوق و شوقی واسه دیدن کسی که ممکن مرد زندگیم باشه ندارم

نمی دونم چرا دیگه اصلا ازدواج و زندگی مشترک و ... برام بی ارزش شده و مثل سنگ سخت و ی احساس شدم

نمی دونم چرا دیگه امال و آرزویی برا آینده ام ندارم و مثل این پیرزنای 100 ساله  که همه کاراشون را تو این دنیا کردن، حسرتی برای هیچ کاری ندارم.

نمی دونم چرا یه جوری شدم که به جای اینکه احساسی نسبت به طرفم پیدا کنم کلی مهربانانه براش دعا می کنم که آخییییی ان شاالله خوشبخت بشه پسر خوبیه

نمی دونم چرا دیگه خیلی حال نمی کنم کسی باشه که دوستش  داشته باشم یا متقابلا دوستم داشته باشه و انگار مهر و محبت، یه کار روتین و زبونی شده که هر کسی می تونه به راحتی به یک نفر بگه دوست دارم عاشقتم اما ته دلش الله اعلم

نمی دونم چرا حس میکنم دیگه هیچ وقت نمی تونم کسی را دوست داشته باشم و کسی را انتخاب کنم

نمی دونم چرا دیگه حرف مردم  برام مهم نیست

نمی دونم چم شده. فقط می دونم تمام این چراها برای اینه که زدم به جاده خاکی. اهدافم را تغییر دادم و از اونچه که یه روزی آرزوم بوده دارم عقب می کشم و خواسته هام را تو بی خیالی خفه می کنم چون من نتونستم برای خودم برای خواسته هام برای علائقم کاری بکنم چون کسی نبود که دور و کنار کارم را بگیره و هر بار خواستم دل خوشی پیدا کنم  و خوشحال بشم، اعصاب خوردی و بحث و جدل داشتم و اخرش خسته شدم چون خدا برام نخواسته که... الان فقط نشستم ببینم اونی که اون بالاست چی می خواد راضی شدم به رضای اون فقط ازش خواستم هر چی پیش می یاد برام خیر باشه و مصلحت همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

تازه هام

از اون تلفن غیر منتظره ای که بهم شد هم ذوق زده شدم هم نگران و مضطرب. که خوب هر اتفاق و پیش آمدی یه خوبیایی داره و یه بدی هایی که خوب این جریان هم می تونه مثل همونا باشه و گیرمثبت و منفی من به این موضوع قطعا طبیعیه. اما اگه بخواین ته ته دلم را بدونین درصد ذوق زدگی و اشتیاقم برای انجام این کار، بیشتر از درصد استرس و دودلی و نگرانیمه. کلیه شواهد عقلی و منطقی را هم که بررسی می کنم می بینم صلاح و مصلحت که می گن همینه که راهی که پیش روم باز می شه را برم و البته این چند روز مکررا جملات (( خدایا پشیمونی نده و خدایا هر چی صلاحه همونو  خدایا خودت راه درست را پیش پام بگذار من عقل درست و حسابی ندارم و...)) بر زبانم جاری می شه و دیگه خود خدام از دستم خسته شده چه برسه به اهل بیت گرام.

امروز صبح استارت اولیه باید زده می شد  ابتدا با غرغر شروع شد که چه کنم چه نکنم و ته دلمم هم می دونستم که بعضی جاها زیادی دارم  تند می رم و اینکه نباید از کسی انتظار زیادی داشته باشم و همه ی عزیزام هر کاری اون روز تا حالا می تونستن برام کردن و اگه می خوام مستقل باشم و برم دنبال خواسته هام باید خودم بتونم از پس مشکلاتم بر بیام و ... و خدایا تو می دونی که آدم بی چشم و رویی نیستم و از این لحظه به بعد هر کسی هر کاری برام انجام داد فقط لطف و مساعدت محسوب می شه و انتظاری نیست و وظیفه کسی نمی دونم. خلاصه که شال و کلاه کردم و رفتم دنبال مقدمات کار و البت همه تیپ  آدمی دیدم و تیپ غربتی تبارش همچین چرب تر هم بود و نگاههایی که به واسطه همین تفاوت تیپ و قیافه ای سنگین تر هم می نمود و در ته دل هم همچنان ذکر یا الله به امید تو جاری و ساری بود و این سوال که چرا اینجا همه اینجورین و یعنی اونجام اینجوریه ؟  و چقدرشان اینجورین ؟ و یعنی تنهایی چی می شه و اگه دیر بشه چی می شه و اگه پرک باشه چیکار کنم و  ... حسابی درگیرم کرده بودم و چاره ای نبود جز اینکه به خودم دلداری بدم که این فکرا همه الکی ان و مگه فقط من این جوریم و  حالا مگه اون آدم ها چه جورین و ...؟ و تمرین احساس  شیر زن بودن که من از پسش بر میام و اینا.

و شب ...

 یه احساس راحتی و آرامش و ختم تموم دل نگرانی ها و فکر و خیالات که باز تکیه گاه امن زندگیم و امید همه ی نا امیدی ها باز سر بزنگار خودش را رسوند و  خواب شبم را آسوده و بدون کابوس کرد.

خدایا شکرت که تو هوامو داری و منو تنهام نمی گذاری خدایا تکیه گاه من را 120 ساله کن سالم و سلامت.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

قصه ی زندگی

همیشه توی تمام فیلم ها و سریالهای ایرانی دیدیم که آخر قصه، همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شه. همه ی آدم هایی که به شکلی با اون فیلم درگیر بودن، عاقبت به خیر می شن. اگه کسی مریض بوده، بهبود پیدا میکنه اگه کسی عاشق بوده به عشقش می رسه اگه کسی گمشده ای داشته پیداش می کنه اگه کسی مشکل مالی داشته آخر کار مشکلاتش حل می شده و.... و خلاصه کلا هر کسی هر گیر و گرفتاری داشته آخر سر همه ختم به خیر می شه اون هم همه همزمان و هماهنگ شده . اونقدری از قدیم تا الان از این فیلم ها دیدیم  که آخر خیلی قصه ها را می شه پیش بینی کرد و دیگه کم کم خودمون هم به داشتن یه پایان خوش و رضایت بخش برای آخر هر قصه ای عادت کردیم. این دو سه روزه، به لطف خدا مشکل اساسی  یکی از عزیزام حل شده و دعایی که استجابت شده و دل کوچیک و بزرگ یک خانواده که شاد شده. خیلی خوشحالم و خدا را شکر کردم که هر باری می رسیم به حد آستانه و کم کم می خوایم از کوره در بریم می یاد یه گوشه چشمی نشان می دهد که ای بنده من هستم هواتو دارم غمت نباشه. خلاصه که اگه قصه ی زندگی ما هم مثل تمام این فیلم ها باشه احتمالا دیگه آخرای قصه است و باید یکی یکی گرفتاریها برطرف شه یعنی الان که مشکل یکسری از آدم های این داستان رفع شده قاعدتا نوبت منه که قصه ی منم به خوبی و خوشی به سرانجام برسه و دستی از غیب بیاد و دل منم شاد بشه. ای کاش این جور باشه. اما مسلما زندگی واقعی مثل یک فیلم ساختگی نیست اما دلم می خواد خدایی که اون بالا نشسته یه کمه دیگه هم اراده کنه ( البته با صلاح و مصلحت خودش که هیچ وقت هیچ چیز را ازش زورکی نخواستم و نمی خوام ) و برا قشنگ شدن و ایرانی شدن هر چه بیشتر این قصه، یک پایان خوش هم واسه ما رقم بزنه. خداجون دمت گرم که تو بهترین فیلم ساز و کارگردان همه ی عالمی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

نوستالوژیک

 امروز واسه یه کاری رفتم یه جایی که تا حالا نرفته بودم ندیده بودم اما انگار توی پارکینگ ماشین آشنا می دیدم توی ساختمان تو محوطه تو خیابان تو سرویس و... یک چهره ی آشنا می آمد جلوی چشمم. حس می کردم اون آنجاست که البته روزی انجا بوده که قطعا من رو جای قدم هاش قدم می گذاشتم که قطعا روی اون نیمکت کنار درخت بید بارها نشسته و شاید من هم اون موقع از راه دور صداشو می شنیدم  اما مطمئنا الان  دیگه نبود. از همان اول صبحی به یادش افتادم و سوال بدون جوابم بازم برام تداعی شد و کم کم باز تو خودم فرو رفتم. خدایا تا آخر عمرم این سوال بی جواب، این قصه ی بی پایان، این بی خبری اذیتم می کنه خداجون هیچ وقت نمی تونم فکر کنم قضیه اونقدری بد و وحشتناک بوده که تو از راه خودت مثل یه معجزه بلایی که داشت سرم می اومد را ازم دور کردی خداجون هیچ وقت نمی تونم فکر کنم من با یه آدم خیلی خیلی بد قرار بوده زندگی کنم و تو ازم دفع شر کردی. خدایا این را مطمئنم چون از دل پاک خودم مطمئنم از صداقتی که تو ظاهر و باطنمه که بد نخواستم برا کسی که مطمئنم بد سرم نمی یاد. پس جواب سوالم اینا نمی تونه باشه خدایا از اون روز تا حالا این قضیه هنوز مجهول باقی مونده و تبعا از این به بعد هم همین جور. پس خداجون کمک کن اقلا فراموش بشه. از ذهن و روح خسته ام پاک بشه همون جوری که یک دفعه از زندگی ام محو شد. نمی خوام هر بار هر راهی هر جایی هر تابلویی هر گلدونی هر حرفی هر آمد و شدی اونو یادم بیاره .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

از بچگی تا الان

بچه که بودم همیشه از تمایزی که  بین من و برادر کوچک ترم قائل بودن ناراحت می شدم وقتی که همیشه اشتباه از اون بود اما اونی که خطاکار و مقصر محسوب می شد من بودم وقتی که همیشه ی خدا من به حکم دختر بودن و یکم بزرگتر بودن، بایستی از خیلی چیزها می گذشتم و سکوت می کردم و کوتاه می اومدم دلگیر می شدم. اینکه همیشه عاشق دوچرخه بودم اما دوچرخه مال پسرا بودم و گاهی اوقات شاید می تونستم یکم بازی کنم.  از همون بچگی می دونستم که مامان پسر دوسته و این ایده را با هزار رفتار متفاوت بین من و برادرم نشان می داد و وقتی اعتراضی می کردم شاکی می شد و انکار می کرد. همیشه دلم می خواست مثل بقیه دخترها رابطه ام با مادرم خیلی خوب باشه هوامو داشته باشه عاشقانه دوستم داشته باشه اما هیچ وقت این جور نبود نمی گم محبت مادری نبوده اما هیچ وقت مادرانه نوازشم نکرد قربون صدقه ام نرفت اونچه که صلاح و مصلحته را پیش پام نگذاشت و وقتهایی که احتیاج داشتم باهاش دردل کنم وکمک بخوام  حرف مادرانه ای نشنیدم و.... اون موقع ها تو سن 13-14 سالگی که بحرانی ترین شرایط سنی واسه یک دختر محسوب می شه خیلی وقتها تو تنهاییم اشک می ریختم توی اطاقم یک آینه داشتم که می نشستم روبروش و با خدا درد دل می کردم دلم به حال خودم می سوخت چون واقعا دختر سربه راه و خوبی بودم اذیتی نداشتم از هیچ نظر نه شر و شور بودم و درس نخوان و ...آدمی نبودم که بخوام قهر کنم و خونه نرم یا برم دنبال فیق بازی و عقده ای بشم و بخوام جایی دیگه تخلیه بشم. همه چیز را تو دلم می ریختم اما رفتار درستی  باهام نمی شد . اون موقع ها هیچ راه چاره ای نمی دیدم خیلی وقتها قبل از خواب آرزوی مرگ می کردم خدا را قسمش می دادم که دیگه صبح نتونم بیدار شم .. گذشت و ما بچه ها بزرگ و بزرگ تر می شدیم و دعواهای خواهر برادریمون هم  بیشتر و بزرگتر می شد وقتی رفتم دانشگاه و کم کم وارد دوران جوانی شدم یک راه امیدی واسه خودم پیدا کردم دوست داشتم ازدواج کنم و خوشبخت بشم اصلی تریم هدفم هم این بود که یکی را داشته باشم که از ته دل دوستم داشته باشه و منم عاشقش باشم این بزرگترین انگیزه ی زندگیم بود هر بار هر خواستگاری که سر و کله اش پیدا می شد با کلی امید و آرزو منتظر بودم که ببینم چی می شه و آیا اون می تونه مرد همه ی آرزوهای زندگی من باشه یا نه؟ تو این راه آدم های مختلفی را دیدم تجربیات خوب و بد زیادی پیدا کردم خیلی وقتها دلم شکست شاید هم خیلی وقتها دل خیلی ها از من شکست. دوران دانشجویی این شکلی طی می شد اما هنوز هم دعواهای من و مامان و برادرم سرجاش بود خیلی ضربه ها خوردم از خیلی حرفها. خیلی لطمه ها دیدم از خیلی رفتارها. خیلی وقتها بغض گلوم را فشار می داد برادرم یک پسر کله شق و خودخواه و شرور بود که از همون بچگی هم هر چیزی را با داد و بیداد و حرف زور بدست می آورد و این شیوه کارسازترین راه ممکن براش بود و حتی وقتی هم که بزرگ شد همین ترفند را ادامه داد جایی که پدر مادرم هم از نارضایتی و آبروریزی و داد و بیداد اون حزر می کردن و حرفش را گوش می دادن حتی برا ازدواجش هم همین کار را کرد و تو سن نوجوانی با دوست دخترش با هزار جار و جنجال و دعوا ازدواج کرد و همه را تسلیم خواسته های خودش کرد. همیشه از صدای بلندش بدنم می لرزید وقتهایی که دعوامون می شد بیشترین ضربه به من وارد می شد و من همچنان همون دختر ساده آروم با گذشت سربه راهی بودم که اذیتی برا کسی نداشت و به دنبال مرد رویاهاش می گشت تا شاید از اون اوضاع احوال نجاتش بده. با ازدواج اون یکم اوضاع بهتر شد اما ناسازگاری من و مامان  همچنان ادامه داشت . پسر خانواده حالا حتی عزیزتر از قبل هم شده بود و عروس این خانواده که یک روزی بزرگترین مشکل خانواده بود و پذیرفتنش محال بود اونم داشت جا باز می کرد و رگ خواب خانواده اومده بود دستش و من همچنان به دنبال آرزوهام و در واقع یه راه نجات بودم.....

الان برام زمانی شده که دیگه کلا از زندگی خسته ام جایی که بهترین دوستام ازم دور شدن جایی که همچنان نمی شه بیشتر از 2 دقیقه با مادر خلوت صلح آمیز داشته جایی که آرزوی داشتن یک عشق برات کمرنگ شده و فکر می کنی دنیا پر شده از آدم های خائن و عوضی و اگر هم تک و توکی آدم حسابی داشته باشه  اونم قسمت تو نبوده . جایی که همیشه با امید و انگیزه درس خواندی که یه روزی ثمرش را ببینی اما الان هر روز شال و کلاه می کنی دنیال کار اما کی ارزش واسه مدرکت قائله؟ اصلا به جایی می رسی که شک می کنی اونچه که از بچگی تو سرمون کردن که درس بخونین برا خودتون آدم حسابی بشین خانم باشین نجیب باشیدن تا یک آدم حسابی گیرتون بیاد و خوشبخت بشین و .... درست بوده یا نه ؟ الان در این لحظه از زمان در 23/8/88 حتی این حرفها و صحبتها هم دیگه برام اهمیتی نداره . از دوست و همکلاس و خانواده و استاد و زندگی و آدم ها خسته ام و انگیزه ای برا وقت تلف کردن تو این دنیا نمی بینم جایی که همه آدم ها می خوان زرنگ بازی دار آرن دروغ می گن گناه می کنن سر هم کلاه می گذارن بی حرمتی می کنن گاهی حرفهایی از آشنا و غریبه می شنوی که شک می کنی آیا درست شنیدی ؟ و....

این روزها بازم دارم آرزوی مرگ می کنم الان فکر میکنم اگه تمام آرزوهام برآروده بشن چی می شه؟ احساس خوشبختی می کنم ؟  می تونم شاد باشم؟ همیشه دلم می خواسته در آینده یه دختر داشته باشم اگه این آرزو بر آورده بشه چی می شه؟ حس خوبی بهم دست می ده؟ نه تازه باید نگران زندگی اونم باشم تازه باید سعی کنم تمام بی مهری های مادرانه ای که در حقم شد را برای اون جبران کنم خوشبختش کنم به دست یه آدم قابل اعتماد بسپارمش و ....  یا شیک ترین ماشین را دلم خواسته داشته باشم حالا اگه همین الان این خواسته بر آورده بشه چی؟ شاید جذابیتش 4 روز بیشتر برام نباشه.  بقیه خواسته ها هم همین جوره . 

نمی دونم این حرفها ناشکری می شه یا نه اما من همیشه شاکر خدا بودم. فقط و فقط رفیق تمام تنهایی هام اون بوده اون خواسته من باشم زندگی کنم تا هروقت هم که اون بخواد هستم اما واقعا این دنیا و این زندگی چه ارزشی داره؟ به چی می شه دل خوش کرد؟ وصف حال خیلی ها را شنیدم که مرد خدا بودن کسانی که خداوند از عالم غیب آگاهشون می کنه اونهایی که چهره ی برزخی آدم های دور و برشون را می بینن و ذات واقعی شون را می شناسن این جور آدم ها دنیا براشون مثل قفس می شه و هر لحظه وصال معبود را می خوان. من نه خودم اونقدر آدم پاک و درستی ام ونه رابطه ام با خدا در اون حد که از دسته اونها باشم اما شاید 1% احساسشون را بفهمم که چقدر این جوری زندگی سخت می شه . الان واقعا هیچ لذتی از این زندگی نمی برم این روزها بهترین لحظاتم لحظات تنهاییمه سر سجاده موقع راز و نیاز. از هوای پاک از نم نم باران از قدم زدن کنار  رودخونه زاینده رود که این روزها دوباره جاری شده از طبیعت از دیدن آسمان شب از، جاده و.....لذت می برم شاد می شم اما از حرف زدن و دیدن آدم های دور وبرم که بدی هاشون را دیدم و دستشون برام رو شده  غمناک می شم دیگه برام قابل اعتماد نیستن و نمی تونم باهاشون شاد باشم و این بدترین درده برام. جایی که حتی از مادرم هم نا مهربانی می بینم.

این روزها تصمیم گرفتم خودم را بسپارم به سرنوشت به خود خدا هرچی خودش می خواد هر جور خودش می دونه دیگه از رفتن به یه جای دور ابایی ندارم دیگه از شنیدن خیلی حرفها ناراحت نمی شم دیگه دنبال آرزوهام نیستم دیگه خیلی نمی خوام دعاهام مستجاب بشه دیگه رو یه سری خواسته ها اصراری ندارم فقط وفقط می خوام بنده خوبی باشم تا خدا ازم راضی باشه همین.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

نشست روبه روم و با وجود تمام احترام و رودربایستی که بینمان بود سر حرف را باز کرد و پرسید که چرا بعضی وقتها گرفته و دمق می شی و بد خلقیت واسه چیه و کلا مگه مشکلی داری بهم بگو و اینکه من از این صحبتها ناراحت می شم و.... بغضم ترکید و اشکم ناخودآگاه سرازیر شد مثل ابر بهار گوله گوله اشکهام می اومد پایین و جوابی واسه گفتن نداشتم از خودم بدم امد و تو دلم  آرزوی مرگ کردم دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو بکشه داخل که شرمم می شد سرم را بالا کنم و باهاش چشم تو چشم بشم که فقط خدا می دونه چقدر دوستش دارم و چقدر خاطرش برام عزیزه که می خوام دنیا نباشه اگه بخواد یک تار مووش کم بشه و ته دلش خدای نکرده ازم دلخور بشه اشکام اذیتش می کردن بزرگترین غصه ی دنیا را تو صورتش دیدم که دلش می خواست شاد باشم و همیشه سرحال و با نشاط  اما حالا من احمق داشتم چنان اشکی می ریختم که نگو  اما دست خودم نبود نمی دونم چم شده بود خلاصه بعد از نیم ساعتی که گذشت خودم را به بهانه ای ازش دور کردم و اومدم تو اتاق. از خدا گله کردم گفتم دمت گرم هیچ وقت فکر نمی کردم چنین روزی بیاد که خداییش همیشه هر غم و غصه ای هم که بود وقتی اون بود به روم نمی آوردم و هر کاری می کردم واسه راضی بودنش که یک موقع نشه که خنده از لبش دور شه و قیافه مهربان و با نمکش گرفته شه اما خبرا رسیده بود خبر تنهایی ها و دلتنگی هام و حالا می خواست مثل همیشه که راه پیش پام می گذاشت و با گفتن یکی دو جمله بزرگترین دغدغه هام را برطرف می کرد و بهم آرامش می داد می خواست بازم کمکم کنه که قطعا نمی تونست غصه پنهانی ام را هم تحمل کنه. بهرحال بازم اون موفق شد بازم با حرفهاش بیدارم کرد و بهم تلنگر زد آرومم کرد و بهم درس داد همه ی عمرم را مدیونشم درسم هنرم رفاه ام وهمه ی انچه که من را به اینجا رسونده.  علی رغم اینکه ساعتهایی که می شه باهاش بود از حد معمولش کمتره و خیلی اوقات هم در دسترس نیست اما اون وقتی که باید باشه هست و اون کاری که باید انجام بده  بهترین کار می شه و برای من همیشه پررنگترین شکل حضور را داره . خدایا می خوام همیشه باشه همیشه برام نگهش داری سالم و سلامت و شاد و سرزنده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

چقدر سخته......

چقدر سخته بشینی معاشرت کنی لبخند بزنی و خاطرات عاشقانه و دلتنگی های عاشقانه زندگی کسی را بشنوی که یک روزی جونت براش در می رفت براشون آرزوی خوشبختی کنی

چقدر سخته ببینی کاری از تو ساخته نیست و آدمها واسه خودشون در موردت قضاوت های غلط می کنن و به عنوان یک دوست یا یک کسی که واقعا دوست داره توصیه می کنن اونم از سر دلسوزی که این ترحمی که هست دل آدم را به درد میاره

چقدر سخته که می بینی فرصتها دارن از دست می رن وقتهایی که هر کدوم می تونه بهترین لحظات زندگیت باشه اما تو دمق و دل تنگ باشی

چقدر سخته که همیشه تعریف و تمجید شدی اما دستت خالیه

چقدر سخته شنید نبعضی حرفها بعضی قصد و غرضها بعضی شوخیها و بعضی جدییا

چقدر سخته که همه را دوست داری و کسی را دشمن نمی دونی تا فکر کنی موفق می شی تا چشم طرف از کاسه دربیاد

چقدر سخته احساس تنهایی کنی

چقدر سخته.......
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

حرف دل

خدایا دلم یکم دل خوشی می خواد یکم انگیزه یکم روحیه مدتی هست که دارم تمرین می کنم با زمان حال زندگی کنم و گذشته و آینده را بی خیال باشم اما گاهی اونقدر این لحظات سنگین و خسته کننده می شن که دلم می خواد فرار کنم ازشون به طریقی به امیدی خدایا تو می دونی حال و احوالم را تو آگاهی به همه ی گذشته و حال و آینده ای که هنوز نیامده اما خدایا من یک بنده ی ناتوان و کم صبرم که خسته می شم از زندگی از آدمها از خودم از نزدیکترین کسم که گاهی حس می کنم چقدر از هم دوریم که هیچ وقت روابط بین آدمها نزدیکی نمی یاره که از عمق وجودم معنی دوری و دوستی را حس میکنم خدایا شاید من خیلی مقصر باشم شاید من بدترین باشم اما تو می دونی اگه خطایی کردم اگه حرفی زدم اگه بی حرمتی کردم زود زود پشیمان می شم اما خوب تحمل برخی حرفها خیلی سخته وقتی از کسی که انتظارش را نداری می شنوی و دلت می گیره تلخ ترین لحظه است که می خوام آرزوی مرگ کنم خدایا خیلی حسرت ها رو دلم مونده خدایا هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند یه زمانی حرف دل و زبانم این بود که خدا به دل بنده هاش نگاه می کنه خدا هر نعمتی را به هر کسی به اندازه ی لیاقت و ظرفیتش می ده اگه برا کسی خوب خواستی خدا هم برات خوب می خواد اگه دل آدم درست باشه اگه پاک باشی اگه خالص باشی همه چیز حله اگه توکل کنی و اگه توسل هیچ دری بسته نمی مونه ...چقدر شاد بودم و چه عشقی می کردم با این حرفها حرفهایی که از ته دل باورشون داشتم که یک درصد هم غیر از این نیست که مگه می شه غیر از این باشه اما حالا به جایی رسیدم که شک دارم شک می کنم به عقایدم به تمام باورهایی که یک عمر من را ساختن منی که الان درگیرم و نمی دونم چی درسته چی خوبه و مصلحت هیچ کاری برام روشن نمی شه منی که هنوز هم از دیدن  بعضی چهره ها سرجام میخکوب می شم و می خوام ببینم که اون کیه؟ و بعد از گذشت این همه وقت هنوز هم صدای آهی که از دلم پر می کشه را می شنوم و آتیشی که خاموش نمی شه و انگار هر روز شعله ورتر می شه هنوز هم می شنوم که مسلما کشتی نجاتی در راهه اما دیگه باوری نیست فکرم قلبم لبخندم احساسم سرد سرده. حتی اگه این آتیش به جونم بیفته بازم قلب یخ زده ام را آب نمی کنه این روزها فقط می تونم پوزخند بزنم به زندگی به آرزوها به امید به دعا دیگه دست به دامن علی (ع) نمی شم بیشتر از یکساله که عید غدیر و میلاد برقی به چشمم نمی یاد. خدایا خسته ام دارم فرار می کنم از خواسته هام از انچه که حق منه از سهم کوچک و قشنگم از زندگی دارم تمام آرزوهام را چال می کنم دارم اهدافم را تغییر می دم دارم راه را به بیراه می روم هنوز هم دوست دارم دعا کنم هنوز هم عاشق جانمازمم هنوز هم پنجره ی رو به قبله ی اطاقم امن ترین مامن منه هنوز هم باور دارم که تو بهترینی که تو مهربانترینی که تو ارحم الراحمینی اما حس می کنم من بی لیاقت تر از اونم که صدام بهت برسه کم سعادت تر از اونی که تو بخوای اجابتم کنی پس خسته از دعا کردن خسته از حرف زدن و فقط تو می دونی که نظرت را انکار نمی کنم که اگر نگاهت را از من بگیری تمام می شم اما تا اینجا اونی بوده که تو خواستی که صلاح و مصلحتتش را هم فقط فقط خودت می دونی که اجابتی ندیدم و دستی که می گن اگه به سمت تو دراز شه خالی بر نمی گرده و تویی که می گن قاضی الحاجاتی که من شاکرم هر لحظه به خاطر هر آنچه که هست اما دلی که منتظره و انتظاری که دیگه شوری در پسش نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

8/8/88 تان مبارک یا امام غریب یا ضامن آهو تو را به حق این روزای عزیز دست ما را هم بگیر

یادمه 2 سال پیش با دست خالی و دل پر امید و یک دنیا حاجت آمدم پا بوست  زیارت کردم نماز خواندم اشک ریختم طلب مغفرت کردم و واسه همه حاجت مندان دعا کردم .... اون موقع سه تا نیت داشتم یکیش اون جور که می خواستم شد یکیش تبدیل به بهتر شد و یکی دیگه اش هنوز هم روا نشده اما با این حال بازم گدای درگه ات ام  تو این دو سال خیلی عوض شدم خیلی. گاهی لغزش  را تو زندگیم حس میکنم حرفی که نباید گفته بشه نیتی که نباید به دل بیاد به خاطر همه ی گستاخی ها و ندانم کاری ها طلب مغفرت دارم ببخش و شفیعمان باش   

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

این یک ماهه

تقریبا از یک ماه پیش تصمیم گرفتم که یک فرصتی به خودم بدم از جهات مختلف 1)یکم به درسم سروسامان بدم و این اوضاع امتحانات و سمینار و پروژه های رنگ  وارنگی که جلو چشمم هست را جمع و جور کنم

 2) یکم به خودم و روحیاتم برسم که بد جوری بهم ریخته و دمق و داغون بود. اینکه خودم را دوباره پیدا کنم خود خواسته هام خود خوشحالیام خود عقایدم خود آرومم خود سرحال و شادابم  خود آرزوهام خود قشنگیهام خود زشتیام و خلاصه خود خودم که شاید در جریان یک سری غم و غصه ی الکی که برا خودم تبدیل به یه کوه بزرگ کرده بودم داشته گم و نابود می شده

 3) یک فرصت واسه اینکه به علائقم بپردازم و از اون نعمت های که الان نقد نقد خدا بهم داده  حد بهینه لذت را ببرم تا مابقی که بعد ها قراره بر پایه ی اصل رحمت و بخشندگیش بهم عطا کنه

 4) فرصتی واسه تجدیدنظر تو اخلاق و رفتارم که حقیقتا می تونم بگم تو یک مدت کوتاه تونستم خیلی از احساسات منفی مثل حسادت، بدبینی، بدگویی، ناامیدی و تندخویی، زودرنجی و حساسیت زیاد و.... را تجربه کنم اینها یعنی تمام اون رفتارهایی که به جرات می تونم بگم حتی یکبار هم از من سر نزده بود وبه خاطرش به خودم می بالیدم و اونجایی که تعریف و تمجید دیگران در مورد خودم را می شنیدم حقیقتا به خود مغرور شدم و خداوند که همیشه هست و چه زود بنده هاش را امتحان می کنه که به من ثابت کرد هم می تونم حسود باشم هم می تونم بدبین باشم و هم می تونم ناامید شم اونم منی که از نظر بقیه آدم معتقد و با ایمانی به حساب می یام و من تو این امتحان کم آوردم بد شدم و بدی کردم و حالا هزار بار پشیمان از همه ی کج خلقی ها و اخم  تخم ها به خودم فرصتی دادم واسه جبران

هنوز فرصتم تمام نشده دارم این امور را سامان می دهم و تا این بساطی که خودم واسه خودم درست کردم و سبب آزارم شده را اصلاح نکنم هیچ تصمیم جدی نخواهم گرفت و در حیرتم که خداوند چه خوب حرفهامون را گوش میده اونجایی که گفتم از الان خیلی از حرفها و برنامه ها تعطیل اونم بساط حرف و حدیث را تعطیل کرد دمش گرم اما یک آرزو ای کاش اونجایی که می گم خوب حالا وقتشه اونم برام استارت را بزنه

و یک تجربه: خوب بودن و خوب موندن خیلی سخته اما برعکس بد شدن تا دلت بخواد آسان اینجاست که آدم می فهمه این شیطان عجب اعجوبه اییه

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

یعنی من ایرادگیرم؟

یک آدم دهن بین نکبت و جوگیری هستم من که نگو می تونم تو یک روز، نه تو یک ساعت چندین بار  سر یک مسئله تصمیمات  مختلفی بگیرم که حالا نه اینکه فکر کنین برا هردفعش فکرم را به کار می گیرم و سبک سنگین می کنمااا نههه فقط کافیه هر دقیقه گوشم را بسپارم به صحبتهای یک نفر و بعد بگم آره و در دقیقه دوم یک نفر دیگه باهام صحبت کنه و پایان دقیقهه دوم بگم نه و به شکل متناوب این پروسه تکرار شه خلاصه که نمی تونم تصمیم بگیرم سر یک مسئله ای که وقوعش هم مزیت داره و هم مصیبت

کلا آدمی ام که زبانا می گم ایرادی نیستم و فقط  اگه خوشم بیاد و اگه دوستش داشته باشم و اگه به دلم بشینه و و اگه ال باشه و اگه بل قبوله اما در پای عمل مثلا اگه کسی (منظور آقای آیندمون) بخواد به من 50 هزار تومان بده که هم واسه خودم هم واسه بچه ام لباس بخرم واسه عروسی داداشم، 2 متر شاخ رو سرم در میاد و تصمیم می گیرم در اون لحظه بزنم همه چیز را کن فیکون کنم

یا اگه خواستم در دوران نامزدنگ شب بریم  بیرون قدمی بزنیم و حالشو ببریم بعد بهم بگه: باشه بریم اما من دندونامو مسواک زدمااااا که یعنی مبادا نخواد یک چیتوز موتوری چیزی بخره واسه زنش، در اون لحظه چنان بزنم فکش را بیارم پایین که دیگه دندونی براش باقی نمونه

یا فرضا بخواد از جملات امری یا شرطی استفاده کنه و بگه اینجا نرو اونجا برو  این کار بکن  اون کارا نکن و ....که دیگه کلا مهرم را می گذارم اجرا

یا بی عرضه و بی سیاست و گاگول باشه و  حتی اون حرفهایی که همه حالیشونه جلو زناشون نگن چون خانوما مثلا دوست ندارن از مردشون بشنون را فرت و فرت جار بزنه  و کلا یک نمه زرنگی و دل دزدیدن را بلد نباشه و درجه زن ذلیلیش زیادی بالا باشه، که دیگه اصلا جای فکر نداره

یا دیگه جونم برات بگه الان که به خودم و روحیات اخیرم نگاه می کنم می بینم حوصله ی اجاره نشینی و خونه به دوشی را هم ندارم یعنی کی من تو عمرم از این چیزها دیدم؟ چشم باز کردم خونه بوده ماشین بوده رفاه بوده ناز نعمت ....اصلا مگه من اجاره نشینی و اسباب کشی بلدم که هر کی میاد زر می زنم که  نههههه خونه و ....درست می شه مهم خودمونیم مهم تفاهم مهم محبت مهم......که خاک بر سر من قرتی که حالیم نیست اگه یک ماه پول اجاره خونه آدم عقب بیفته اول از همه خودم به هم می ریزم و زندگی برام جهنم می شه

یک کم که چشم و چارم را بیشتر باز می کنم همچین خوشم می یاد چهارتا فحش اساسی بار خودم کنم که می خواستم با یک عدد آقای محترم با حقوق زیر 500 تومن فاقد خانه و ماشین و کلیه امکانات زندگی و(بقیه اش را حتی روم نمی شه بنویسم) مزدوج شم و این وقاحت اونجایی به اوج رسیده بود که گونه هایی با مستمری ماهی 60 تومن هم دیده شده و بنده نیست عقل درست و حسابی ندارم و نیز مستعد برای دل سپردن هستم چشم عقل را حسابی کور کرده بودم و به نظرم مشکلی نبود و شاید هم برا اول زندگی کافی بوده گویا؟؟؟؟ در حالی که این پول سرجمع خرج هله هوله و کرایه تاکسی و قبض موبایل و ... یک ماه بنده می شده که البته اگه بیشتر نباشه

یا مثلا طرف بیاد 5 دقیقه صحبت کنه 5 بار بگم مامانم اینا گفتن ... یا مامانم اینا می گن ... که خوب همین کافیه که بهش پیشنهاد بدم بی خیال شه و بمونه پیش مامانش اینا

یا مثل این بهروز تو شمس العماره که خدایی منم از اخلاق و منشش خوشم اومده اما همش بخواد تو این فکر باشه که رفقا چی می گن و جلو بچه ها خوبیت نداره و... که اونوقته که آدم احساس می کنه یک موقع بعدها رفقا مارا نپسندیدن اون وقت چه؟

 یا کلا زیادی آروم و دمق و درون گرا باشه و از دختر سرحال و اکتیو هم زیادی خوش بیاد و بخواد طرفش همچین کسی باشه که خوب قطعا واسه اون خوب می شه اما اون دختر اگه من باشم وقتی ببینم شوهرم هیچ شور وشوقی نداره خوب منم دپرس و گرفته می شم چون حس  تاثیر پذیریم  کلا قویتر از تاثیر گزاریمه

یا مثلا حالا اگه من دکترم اون دکتر نه فوق لیسانس نه کم کمش یک لیسانس مهندسی توپ داشته باشه خیلی توقعم زیاد بوده؟

خلاصه که اینها بخشی از اخلاقیاتمه که طی تجربه های زیادی که پیدا کردم کشف شدن . با این اوضاع  احوال بی خیال مقوله ازدواج شدم چون هر بار به یک چنین مواردی فکر می کنم به نظرم هر کدومش یک ایراد اساسیه که خوب نمی شه یا اینکه من نمی تونم ازش بگذرم  و اون آرامشی که من دنبالشم نه تنها به دست نمی یاد بلکه زندگی اروم و بی دغدغه ی خودمم ازم سلب می شه. حالا با این اوصاف یعنی من آدم ایرادگیری  هستم یعنی ایراد بی خودی می گیرم؟ و این سوال باقی می مونه که می تونم روزی در کنار کسی ( به عنوان همسر) احساس امنیت و ارامش داشته باشم و خوشبختی را حس کنم یا نه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

فوران

می خوام بدونم اگه یکی کم اورد و دیدی اقا به هر دری می زنه نمی شه، باید چیکار کنه؟ اگه بی خیال شه و بزنه به دنده بی عاری درسته ؟ درسته که بزنه صورت مسئله را پاک کنه؟ یعنی کاری که من می خوام بکنم یعنی تصمیمی که من گرفتم یعنی انچه که اصلا اصلا به دلم نیست یعنی راهی که بقیه بهم می گن یعنی من خواسته هام را خاک کنم و تمام، چون راه دیگه ای نیست؟ خوب چرا نیست اخه؟ چرا نباشه؟ چرا انچه که برام مقدسه را پاک کنم؟ چرا وقتی اصل قضیه درسته باید بی خیال شد؟

می خوام ببینم اون وقتی که خوشحالی امیدواری شنگولی و یک عالم رویای شیرین تو سر می پرورانی و اینده را قشنگ می بینی اما بعد یک کم کلاهتو بالاتر می گذاری می بینی نه بابا همچین به این قشنگیام نیست واقعیت امر چیز دیگه است رنگ دیگه است اصلا اصل و اصولش چیز دیگه است باید چیکار کرد؟ می خوام بدونم من کی خواستم تافته ی جدا بافته باشم می خوام ببینم من بهترم یا بدترم که من از این (( تر)) بودن چه خوب چه بدش بدم می یاد

می خوام بدونم من 8 تا چشم دور سرم دارم با 3 تا پا و یک دم بلند و یک لبخند که دنبال خودم می کشونم که همچین تک شدم میان یک جماعتی که بهترین دوران عمرم را باهاشون گذراندم  که همه از یک جنس بودیم به یک چیز می خندیدیم برای یک چیز اشک می ریختیم و حالا من شکل و شمایلم متفاوت شده که از بقیه دور افتادم؟ ادم دیگ های شدم ؟ عوض شدم یا عوضی شدم؟

 می خوام بدونم که اونها چجوری خواستن؟چجوری بودن؟ چه مدلی دست بالا کردن؟  چه فرمی بودن که من نبودم ؟

می خوام بدونم وقتی یک بنده کم می یاره و خسته می شه و غرغر می کنه تو که خدایی چکار براش می کنی ؟ وقتی امید داره کم کم  کم رنگ می شه وقتی می بینی....

 می خوام بدونم یعنی من ...؟ می خوام بدونم اشک تو چشمام را کی دید؟ بغض تو گلوم را کی دید ؟ می خوام بدونم من تو این دنیا چه غلطی می کنم؟ کجام؟  

می خوام بدونم وقتی می خوای و نمی شه وقتی انگار نه انگار که تو چی می گی که اصلا مگه چیزی هم می گی ؟  باید چجوری امید داشت باید چجوری خواست؟

من که همه جوره منتت را کشیدم نازت را خریدم هر بار هر جور بود هر چی پیش اومد هر کی دلم را شکست  گفتم دمت گرم دفعه بعدی برام جبران می کنی اما خدایی این رسمش نیست ان رسم بنده نوازی نیست

رسمش نیست رسمش نیست که  منو را...... خدایا من بنده تم  تو صبوری تو خدایی من کوچیکتر از این حرفهام این بزرگی ها این سعه ی صدر این دل اسمانی  مال من نیست من خاکی  ام زمینیم تو خواستی تو کردی پس حالا اقلا من را دریاب

خدایا خسته ام فقط تو می دونی ته دلم را، اصل حالم را، خدایا رحمی کن مرحمتی کن

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

روزمرگی

امروز از اول صبح حال و حوصله انچنانی نداشتم البته فقط واسه درس خواندن  وگرنه برا انجام هر کار دیگه ای پایه بودم مخصوصا رفتن و گشتن و چرخیدن که خوب از بد روزگار و اینکه رفقا هر کدوم در یک نقطه ای از این کشور پهناور سیر و سیاحت  می کنن و کسی در دسترس واسه گشت  وگذار نبود یک جوری خودمون روز را شب کردیم و به انجام امورات متفرقه گذشت که اگه یک کار نسبتا مثبت امروز کرده باشم دیدن فیلم سوپراستار بود  به نظرم فیلم خوبی بود دوستش داشتم مخصوصا که شاید اگه بهم بگن 3 بازیگر مرد محبوبت کیان؟ قطعا یکیشون شهاب حسینی یه البته بماند که تو این فیلم نقشش همچین مفسد فی الارض بود اما بازیش را دوست دارم خلاصه که ما خوشمان امد شماها هم اگه تاحالا ندیدن بگیرین ببینین ضرر نداره از ما گفتن

 

چند روز پیش یک جوانی تو محلمون از دنیا رفت اون روز صبح من از صدای جیغ و شیون از خواب بیدار شدم خیلی تاسف برانگیز بود. اون خیلی جوان بود به معنای واقعی کلمه ((حیف شد )) بود وقتی دیدیم دلم لرزید گفتم خدایا یک صبری به خانواده اش بده که بتونن اروم بگیرن و باز گفتم خداجون بنده هات را امتحان های سخت سخت نکن  امروز اعلامیه اش را دیدم نوشته بود قاری و حافظ کل قران بوده و .... یکم اروم شدم فهمیدم که چرا رفته با خودم گفتم دیگه این قفس خاکی براش خیلی تنگ شده بوده  الان رها شده و به ملکوت رسیده  حتما جایگاهش خوبه حتما....
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز      

           می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم          

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

می گم...

می گم که: ... صالحا، مومنا، رئوفا، صادقا، سالما، عالما، غنیا، جمیلا و....

و بعد فکر میکنم و میبینم که ااااااااااااااااا پس بگووووو چون اینهایی که می گم نبوده پس واسه همین بوده که ..... و بعد یه لبخند که نشانه ی یک دنیا خوشبختیه و بعد شکر و باز انتظار   انتظاری که این روزها دیگه ازار دهنده نیست  لذت بخش شده و شیرین و یه دنیا امید و اطمینان به خدایی که همیشه بوده  حتی اون وقتی که غفلت کرده ایم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط یک دوست  |