تبليغاتX
خلوت دل
خاطرات-مناجات-شعر-واقعیات-امال وآرزوها-شکر و شکایات-
این دو سه روزه منتظرم اما مطمئنم

می تونم بگم خیلی حس قشنگییه وقتی آدم منتظره و ته دلش قرصه و جایی برای هیچ تردید و نگرانی نیست و این انتظار را می شه با فکرهای خیلی قشنگ پر کرد. خوشحالم . خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

دلم تنگ شده .  آخه احتمالا دارم.... این مدت که پاش تو زندگیم باز شده همش دارم آهنگ احتمالا  امیر شهریار را گوش میدم آخه منم احتمالا...

حس خیلی خوبیه شاید یک روز اونم بیاد اینجا را بخونه یک جور ننویسم لوس بشه.

فعلا ایام به کامه. خدا با ماست. نا امید نمی مونیم . یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

قبولی دکترا 

 از دیروز تا حالا کلی اس ام اس تبریک داشتم و همه خودشونو به سور از جانب من دعوت کردن.

خوشحالم فقط می تونم بگم از خداوند انسانها و تمام کائنات هستی متشکرم

امیدوارم بتونم از پس مسئولیتی که این پیشوند دکتری برام ایجاد می کند به نحو احسن بر بیآم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

هر آنچه را بجوئید پیدا می کنید٬ این قانون است.

از خداوند٬ انسانها و تمام کائنات هستی تشکر کنیم.

با داشتن باور قوی می توان تصویر سازی زیبایی از آینده داشت نه یک باور متزلزل و منفی٬ این قانون است.

تمام کائنات به باورهای تو عکس العمل نشان می دهند٬ این قانون است.

سرنوشت را می توان از سر  نوشت.

خداوند دفاع می کند از انسان هایی که به او ایمان می آورند و از او می خواهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

یک دیدار...چقدر آروم شدم ....نیمه ی من؟؟؟... یعنی اون؟... باورش کردم ... خدایا تو چه میکنیی؟؟؟ ببخشم ببخشم ببخشم... به امید تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

این بار سومی است که از دیشب تاحالا می خوام بیام مطلب بنویسم اما نمی شه یعنی دیشب نوشتم وسط کار برق رفت امروز ظهرم باز این اتفاق دلخراش تکرار شد اما من همچنان مصرانه قصد نوشتن دارم ممکنه باز سنسناش در بره و نتونم اما دارم سعی خودمو می کنم خوبببب حالا چی می خواستم بگم ار دیشب تاحالا خودمو کشتم اینکه...

چند شب پیش یک برنامه از سمینارهای دکتر آزمندیان را از شبکه iran beauty  دیدم تعریف دکتر را زیاد شنیده بودم اما متاسفانه هیچ وقت ندیده بودمش توصیف شخصی که از ایشان دارم اینکه فوق العاده است و من که حسابی مرید صحبت هاش شدم حرفهای قشنگ و تاثیر گزاری که واقعا روح آدم با شنیدنش تازه می شود و قیافه ی دوست داشتنی با کت و شلوار سفید و چند شاخه گلی که دست گرفته بود واقعا عالی بود از بعد اون برنامه حسابی سر ذوق اومدم وکلی با نشاط شدم و الانم دنبال CD  هاش هستم چند تا مطلبی که خیلی خوشم اومد و خیلی خیلی هم برام تاثیر گزار بوده را براتون می گم امیدوارم شماهام خوشتون بیاد من که هر روز برا خودم تکرار می کنمشون و حسابی فکرم دچار تحول شده یک تحول مثبت

-         هر آنچه را که بخواهید و طلب کنید٬ تمام  کائنات هستی در جهت رسیدن به آن هماهنگ شده و به انجام آن عمل می کنند.

-         کائنات هستی٬ شامل هر آنچه غیر از شما و خدا است می باشند.

-         در راه رسیدن به هدف و به دست آوردن مطلوب٬ اجازه ندارید که ناامید و نگران باشید.

-         تردید دشمن موفقیت است.

-         در راه رسیدن به اهداف 1) وجود انگیزه و 2) مهارت های لازم  لازمه مسیر تعالی است.

-         هر آنچه بخواهید با یکسری اسباب و وسایل از جمله توکل به خدا انجام می شود و دست یافتی است مگر آنکه مصلحت خدا بر آن نباشد.

-         می توانم - می شود – باید- حتما و .... باید به جای نمی توانم -  نمی شود-  اگر- اما و ... قرار گیرد.

-          

نمی دونم شماها چقدر این حرفها را باور دارین و به نیروهایی که زمین و زمان رو زندگی ما آدمها دارن  اعتقاد دارین؟ این حرفها مفهوم این شعر که می گه:

   ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند                  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

و این یک واقعیته پس می شه باور داشت که ما هر کدوم مرکزیت زندگی خودمون را تشکیل می دیم و تمام کائنات حول این مرکز در تلاش اند تا مطابق با اندیشه ها و باورهای ما عمل کنند فقط باید خوب فکر کنیم خوب بخواهیم خوب عمل کنیم تا همیشه خوشبخت باشیم.

شما چی ؟ شما چطور فکر می کنین؟ این محوریت اندیشه و باور انسان را قبول دارین؟ یا قدیر و محیط وشرایط و ...؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

یک یا علی گفتم و یک نیتی کردم  نمی دونم می شه یا نه یک موقعی حسابی امیدوارم اما بعضی وقتها هم شیطان می یاد سراغم و نا امید می شم اما ته دلم می دونم که نیتم بی جواب نمی مونه آخه مگه می شه اگه این جوری باشه که دیگه دل خوشیمون پس باید به چی باشه؟؟؟ خدایا نا امیدم نکن

یک عهد و قول وقراری با خدا گذاشتم یک کاری که خیلی لیاقت می خواد و شاید نتونم تمامش کنم اما من  جسارت کردم و خواستم با توکل به خدا انجامش بدم. از فردا . کاش بتونم با وفا باشم و به عهدم وفا کنم . خدایا چه کنیم دیگه بنده ی تواییم هر جور باشه در خونتیم ول کنم نیستیم کس دیگری را که نداریم با خودت خلوت می کنیم قول و قرار می گذاریم .... بی جوابمون نگذار 

امروز یک خونه تکانی اساسی کردم از جزوه و کمد و میز و .... گرفته تااااااا بعضی از یادگاری ها. از یک زمانی فقط یکسری خاطره و یادگاری مونده بود که چون خارات خوبی نبودن همه را انداختم بیرون . حس خیلی خوبی بود وقتی که از ته دلم دور می ریختمشون و به خودم یک قولی دادم اینکه حالا که هیچ نشونی ازش جلوی چشمام نمونده دیگه هیچ خاطره ای هم تو ذهنم تداعی نشه و اینکه همونجوری که از دلم رفت از ذهنمم پاک شه و حتی  سایه اش هم برام نمونه. باید به خودم قول بدم و باید سر قولم بمونم خدایا خودت کمک کن.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

عجایب زبان مشهدی:

مبرم(moborom)= میبرم

مبرم(moborom)= من برم

مبرم(moborom)= برنده می شم

مبرم(moborom)= برش می دهم

مبرم(moborom)= مو بر هستم

و .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

ازدواج عزیزترین عزیزم از رفاقتمون بیش از ۷ سال می گذره امیدوارم بازم ژا برجا بمونه یعنی آقاشون جای مارو نگیره . در هر حال خوشحالم از خوش بودنش و امیدوارم خوش باشه تا همیشهههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

حتما خیلی ها تون  دچار دوستی هایی شدین که فقط پایه و اساسش منفعت طرفه یعنی اگر براش سودی داشته باشی و کارشون به آدم گیر باشه حسابی هواتو دارن و زود زود دلشون برات تنگ می شه اونم اگه طرفت حسابی زبان باز و زیرک باشه یک نمه هم باهاش رودربایستی داشته باشی اون وقت به قول خودشون طرف با پنبه سر می بره منم جدیدا دچار این دوستی های مصنوعی که شرایط صمیمیت ها را ایجاب می کنه شدم و راسش از این بابت اذیت می شم یعنی ممکن بود حتی چند ماهم از رفیق جان عزیزم خیلی خبری نباشه اما حالا به دلایلی حسابی جویای احوالاتم هست. کاش می شد این جوری نبود حداقل دوستی ها  به همون معنای واقعی ای خودش باقی می موند نمی دونم اما بعضی ها خیلی زرنگن منم همیشه سعی می کنم یکرنگ و یکرو باشم اما خوب وقت هاییم که حس می کنم بحث زرنگی و زرنگ بازیه دیگه باید وارد میدان شد و با هر کسی مثل خودش تا کرد بلکه اقلا سرمون کلاه نره . شما چی ؟ برا شمام این دوستی های خاله خرسه معنا شده؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

آنچه گذشت، درگذشت.

                                  فکرشو نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

اینها درسهای امروزمه   فقط می تونم بگم ای بابا ...عجب بازی بچگانه ایه این زندگی....

از حرف این مردم ، مردم

و دیگه اینکه

طبیعت عادلانه رفتار نمی کنه و به خاطر همه خوبیها و انسانیتت ازش انتظار بهترین را نداشته باش چون مثل حیوان می تونه بی رحمی کنه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

وا فریادا ز عشق  وا فریادا            کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا      ورنه من و عشق هرچه بادا بادا

                                                                                                    ابوسعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

- وقتی آدم می دونه بازنده اس برا چی باید بازی کنه؟

- به خاطر لذت دیر باختن بازی کن

-؟!؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

در این فرخنده فروردین و فرخ جشن نوروزی

نصیب دوستان ما سعادت باد و پیروزی

        نوروز ۱۳۸۷ بر تمامی ایرانیان در سراسر دنیا تبریک و تهنیت باد

         التماس دعا از همه عزیزان اهل دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

هرگز مگو که من اینکار را فردا خواهم کرد مگر آنکه بگویی اگر خدا بخواهد (آیه ۲۳ سوره کهف)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

دفاع

دیشب یک خواب راحت رفتم. بالاخره این کاره نیمه تمام پر استرس اعصاب خرد کن تمام شد. الان حس می کنم هر کاری که بخوام می تونم شروع کنم . حس خیلی خوبیه. مرسی خداجون که مثل همیشه هوامو داشتی و داری. فعلا یک پله دیگه رفتم جلو بقیه اش ام به امید تو.

 -مرسی از دوستام بایت حضور گرمشون و زحمتهای زیادی که کشیدن

--یک چیزی شنیدم رو من خیلی تاثیر گذاشت می گم امیدوارم برا شمام مفید باشه:

وقتی که حس کردین عاشق شدین و یک نفر را خیلی دوست دارین فقط از خودتون بپرسین سه تا چیزی که طرف داره و باعث شده من خیلی دوستش داشته باشم چیه؟؟؟

اگر برای این سوال جواب قاطع و صریحی نداشتین اون موقع است که آدم می فهمه خیلی از دوست داشتنها و ادعاهای عاشقانه خودمون ودیگران اشتباهه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد شایسته است که هر دو پایش بشکند.

 

فکر کن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

world of cats
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

چند روزیه باز دارم احساسش می کنم. فکر می کنم اونم....

چرا؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم . مگه حس قشنگی بود؟مگه راضی بودم؟

فکر... همیشه مشوش . سردرگم. گیج و ... یک روز آروم یک روز متلاطم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

اصفهان امروز عصر

با زاینده رود

با زاینده رود

اصفهان زیبا در اول اسفند ماه

یک عصر ابری و یک پیاده روی طولانی در حاشیه زاینده رود و هرازگاهی نم نم بارون و خوردن بستنی چوبی و ..... به نظر من بهشت .  اصفهان زیبا در آخرین روز بهمن ماه  بهار را نشان داد

مرسی خدا جووون  که بساط ابر و نسیم خوش بهار و زنده رود و پیاده روی جوره .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

چه زود دیر می شود.....

چند روزیه وقت کم می یارم مثل ادم مهم ها !!! اما خدایی دقت کردین چه زود دیر می شود. اگه می شه استپ کرد تو زندگی کجای زندگیتونو استپ می کردین ؟؟؟

امیدوارم هیچ موقع حس نکنید که دیر شده حتی برای کوچکترین جزییات زندگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

چهار نون نحس و زشت....زندگی:

۱) نادانی

۲)ناتوانی

۳)نیازمندی

۴)نگرانی

از نادانی شروع می شه آدم نادان ناتوانه کسی هم که ناتوان شد نیازمند می شه و آدم نیازمند همیشه نگران زندگیشه  و  جمع این چهار نون یعنی بدبختییی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

روباهی صبح هنگام با طلوع افتاب  از لانه بیرون آمد  و  نگران و مضطرب به سایه اش نگاهی انداخت و گفت امروز شتری خواهم خورد و شتابان به دنبال شکار رفت ....

هنگام ظهر خسته و نالان باز نگاهی به سایه خود انداخت و گفت امروز موشی نیز برای من کافی است!!!...

                                                                                                                                                                                           جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

No body  is coming...         

 

 

کسی نمی یاد... منتظر نباش آدم منتظر مثل کسی می مونه که توی یک ایستگاهی منتظره که هیچ وقت نه اتوبوسی نه قطاری از اونجا رد نمی شه

 

اگه این جمله ملکه ی ذهنمون باشه و بدونیم که فقط فقط خودمونیم و خدا اون وقت خیلی از انتظاراتی که از دیگران داریم رفع می شن و خیلی از مشکلاتی که اون روز تا حالا می خواستیم دیگران حل کنن خودمون حل می کنیم اون وقته که مستقل هستیم و احساس آرامش می کنیم 

   

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

این روزها پناه آورم به قرآن برای اولین بار تصمیم گرفتم قرآن با معنی بخوانم همیشه عربی می خواندم و هر دفعه فقط مهم برام این بود که مثلا ۳ جزء بخوانم یا.... اما اینبار نه . این روزا خیلی آروم شدم همش هم از برکت اونه این که تیکه به تیکه گفته شک نکنید ....شک نکنید و اینکه کافر و ستمکار اونایین که به خدا و آیاتش و ...شک می کنن و اینکه خدا خودش کسانیرو که بخواد  هدایت می کنه و ....

پس امید به خدا هر چی صلاحه هر چی مصلحته فقط باید بخواهیم که مارو به حال خودمون رها نکنه اون وقت خوشبختی را همیشه حس می کنیم

خداجون شکرت که تو هستی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

یک سوال اساسی بی جواب دارم شما بهم کمک کنین لطفا مرسی

به نظر شما وقتی آدم یک حس خوب نسبت به کسی داره و همه جوره این احساس خوب خودشو نشون می ده (یعنی با شناخت و رفتاری که از طرف دیده می شه این حس مثبت تقویت می شه) و خلاصه یک جورایی این آدم به دلته حالا حتی بخواهی یک بهونه ی عقلی برای اینکه از دلت پسش بزنی پیدا کنی ولی بازم این محبت تو دلت هست و حس می کنی هیچ کسی مثل اون نمی شه برات  اون موقع باید چیکار کرد؟ چقدر باید روی حرف دل پافشاری کرد؟چقدر می شه عقل گرایی کرد ؟مثلا توی انتخاب ؟ منظورم اینه که حرف واضحی روی این علائق مطرح نشده باشه اما از رفتار و برخوردها یک حس مطمئنی ته دلت بگه که اونم دلش پیشه تو گیره. چقدر می شه به این حس اعتماد کرد ؟

این حرفها رو یک بچه ی ۱۴ ساله نمی گه هاااااااااا اینا حرف دل کسیه که سعی کرده همیشه واقع گرا باشه و هر چیز و هر کس تو ی زندگی را اون جور که هستن بپذیره و با واقعیات روبه رو بشه اما این حس و حال و اون حس اعتماد قلبی به طرف مقابل یک حس خیلی قرصیه که تو این ۲۵ سال زندگی به هیچ شکل تجربه نشده بود. اینا رو گفتم که خدای نکرده فکر نکنین عاشق چشم و گوش بسته ای شدم که فقط معشوق را می بینه هااا نه اون که خدا واسه ۱۴ ساله هاش ام نخواد  الانم به هیچ شکل جانب احتیاط رها نشده و امورات زندگی  دست دل نیست اما حس خیلی مثبت میبینه نمی دونم چرا؟ منم اصلا نمی خوام  بهش اعتماد کنم چون طاقت درد عشق و زهر هجرو دوری یارو ندارم  اما این حس خیلی پاک خیلی آرامش دهنده است انگار قابل اعتماده . می شه بهش اعتماد کرد؟؟ چیکارش کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

الکی دارم غصه می خورم

نمی دونم چه مرگمه

خوشی زده زیر دلم

از وضعیت الانم خیلی راضی نیستم

یک جوریی دپرسم شدیدددددددد

خدایا شکرت که الانم بهتر از قبل دلم می خواد امیدوار باشم که بعدا هم برام بهتر از الانی می شه که توش هستم

اما نمی دونم چقدر ناامید شدم یک فکرایی می کنم که سنگ و از پا در می یاره

خدایا نکنه ایمانم سست شده

خدایا منو ببخش منو کمک کن مثل همیشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 

امروز تمام شد.  همه چیز . (۱۷/۱۰/۸۶)یک بعد از ظهر

تا شب مدام و نا خود آگاه گریه کردم دلم سوخت هم برا خودم هم برای... عجب دنیایی ... عجب

(۱۸/۱۰/۸۶)دیگه اشکی نریختم شاید چون دیگه اشکی نمونده برام اما همش تو فکرم اما فکری که هست اذیتم نمی کنه . خاطره ... خاطره.... خاطره ......ای روزگار

شب خوابشو دیدم تو خوابم یک خبرایی بود منم لج کرده بودم می خواستم تلافیی همه ی سختی های این مدت و تو خواب سرش در ارم ... عجب بازیی بچه گانه ای این زندگی .... عجب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

هر چی فکر می کنم با گذشت زمان اوضاع احوال و اموراتم بهتر می شه اما نه بدتر می شه که بهتر نمی شه. حس وحال الانم ترس و دلهره و امید و توکله هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری شرایط برام سخت بشه اما تو این مدت خداییش خیلی صبور شدم خیلی ... اگر این جریانی که هست به هدفی که دنبالش هستیم نرسه من می مونم و یک دنیا تجربه و یک دل سنگ شده(یعنی فکر کنم سنگ بشه)و کلی بی اعتمادی به زمین و زمان ...خلاصه  شرایطم  بحرانییه  شدیددددد خدایا خودت کمک کن مثل همیشه مثل شروعش که از تو خواستم مثل اون روز تا حالا که تو خواستی که با هر گیر و گرفتاری باز محبتمون سر پا موند الان دیگه امیدوارم به یک جایی برسیم دیگه سردرگمی و چه کنم چیکار کنم خستمون کرده اما بازم هرچی که تو می خوای هر جور که درسته منم باز صبوری می کنم صبوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 

 
66058