تا شب مدام و نا خود آگاه گریه کردم دلم سوخت هم برا خودم هم برای... عجب دنیایی ... عجب
(۱۸/۱۰/۸۶)دیگه اشکی نریختم شاید چون دیگه اشکی نمونده برام اما همش تو فکرم اما فکری که هست اذیتم نمی کنه . خاطره ... خاطره.... خاطره ......ای روزگار
شب خوابشو دیدم تو خوابم یک خبرایی بود منم لج کرده بودم می خواستم تلافیی همه ی سختی های این مدت و تو خواب سرش در ارم ... عجب بازیی بچه گانه ای این زندگی .... عجب